نجات یافتگان

داستان خواندنی زندگی "تینا" زن ارتدوکس یونانی که اسلام آورد

cover.4133.200x200

تینا یک زن جوان است که به اسلام گرویده است. او داستان زندگی و تشرفش به اسلام را برای شفقنا بازگو کرد. شفقنا داستان خواندنی زندگی "تینا" رابا مخاطبان محترم در میان می گذارد اما بنا به رعایت حریم این زن جوان از آشکار کردن هویت کامل او خوددای می شود.

پايگاه خبري فرقه، تینا یک زن جوان است که به اسلام گرویده است. او داستان زندگی و تشرفش به اسلام را برای شفقنا بازگو کرد. شفقنا داستان خواندنی زندگی "تینا" رابا مخاطبان محترم در میان می گذارد اما بنا به رعایت حریم این زن جوان از  آشکار کردن هویت کامل او خوددای می شود.

من در آتن یونان و از پدر و مادری ارتدوکس متولد شدم. خانواده پدری من در استانبول ترکیه زندگی می کردند و پدرم آنجا متولد شده و بزرگ شده بود. آنها ثروتمند و تحصیلکرده بودند و همانند بسیاری از مسیحیان ارتدوکسی که در یک کشور اسلامی زندگی می کنند، به دین خود بسیار پایبند بودند.

زمانی رسید که ترکیه تصمیم گرفت اکثریت شهروندان یونانی را اخراج کند و ثروت، خانه ها و تجارت های آنها را مصادره نماید. بنابراین خانواده پدرم مجبور شدند با دست خالی به یونان بازگردند. این شرایطی بود که مسلمانان ترکیه برای آنها بوجود آورده بودند و این دلیل موجهی برای آنها بود که از اسلام تنفر پیدا کنند.

خانواده مادری من در یک جزیره یونانی در مرز یونان و ترکیه زندگی می کردند. در طی یک حمله از سوی ترکیه، ترک ها جزیره را اشغال کرده، خانه های ساکنان را آتش زده بودند و اهالی جزیره برای اینکه زنده بمانند به یونان فرار کردند. این دلیل دیگری بود که آنها از مسلمانان ترکیه متنفر باشند.

یونان برای بیش از 400 سال توسط ترک ها اشغال شده بود و ما با این باور بزرگ شده بودیم که هر جنایتی علیه یونانی ها صورت گیرد، مسوول آن اسلام است. ترک ها مسلمان بودند و جنایات آنها بازتابی از باورهای مذهبی آنها بود.

این درواقع برنامه ای بسیار هوشمندانه از سوی کلیسای ارتدوکس یونان (در یونان مذهب و سیاست یک چیز است) بود برای ایجاد تنفر و بیزاری در قلب یونانیان در مقابل اسلام برای آنکه دین خود را حفظ کنند و از گرویدن مردم به اسلام جلوگیری نمایند.

بنابراین برای مدت صدها سال در کتاب های تاریخ و مذهب به ما آموزش داده بودند که از اسلام متنفر باشیم و مذهب اسلام را به سخره بگیریم.

در کتاب های ما اسلام یک مذهب و محمد (ص) پیامبر خدا نبود! او فقط یک رهبر بسیار باهوش و سیاستمداری بود که قوانین و مقررات را از یهودیان و مسیحیان جمع آوری کرد و برخی از نظرات خود را نیز به آنها افزود و جهان را فتح نمود.

در مدرسه به ما آموزش می دادند که او، همسران و اصحابش را مسخره کنیم. تمامی "کاریکاتورها" و تهمت هایی که علیه او اکنون در رسانه ها منتشر می شود، بخشی از درس ها و امتحان های ما بود!

خدا را شکر خدا قلب مرا هدایت کرد و تنفر نسبت به اسلام وارد آن نشد. یونانیان دیگری نیز موفق شدند خود را از باری که میراث مذهب ارتدوکس بر شانه های آنها افکنده بود رها کنند و با خواست خدا چشم ها، گوش ها و قلب های خود را باز کردند تا ببینند اسلام دین صحیحی است که از سوی الله فرستاده شده و محمد (ص) پیامبر راستینی است که مهر تاییدی بر تمامی پیامبران می باشد.

مسلمانان معتقدند که الله پیامبران را برای هدایت به سوی انسان ها فرستاده است که با حضرت آدم، نوح، ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، موسی و عیسی شروع و ادامه می یابند. اما الله پیام نهایی را به حضرت محمد (ص) ابلاغ کرده است.

این کمک بزرگی به من بود که هیچ یک از والدینم افراد بسیار مذهبی نبودند. آنها به ندرت اعمال مذهبی خود را انجام می دادند و مرا تنها در مراسم ازدواج و ترحیم به کلیسا می بردند.

آنچه باعث دوری پدر من از مذهب خود شده بود، فسادی بود که روزانه در میان کشیش ها مشاهده می کرد.

چگونه این افراد می توانستند مردم را به خاطر خدا نصیحت کنند و همزمان از خزانه کلیسا می دزدیدند، ویلا می خریدند، اتومبیل های مرسدس بنز داشتند و در میانشان همجنس گرایی رواج داشت؟ آیا آنها نماینده های پرهیزکار مذهبی بودند که ما را هدایت خواهد کرد، اصلاح خواهد کرد و ما را به خدا نزدیک تر خواهد کرد؟ این مسائل باعث شد وی تبدیل به یک ملحد شود.

دست کم در کشور من، کلیساها بخاطر همین رفتارها بسیاری از پیروانشان را از دست دادند. در اسلام یک شیخ یا عالم مذهبی به دیگران با اشتیاق کامل کمک می کند و تنها با این امید آنها را هدایت می کند که مورد رضای خدا باشد و آنها را به بهشت هدایت کند.

در مسیحیت، کشیش بودن یک شغل سودآور است. این فساد درونی باعث دور شدن بسیاری از جوانان از مذهبی می شود که با آن متولد شده اند و آنها را به سمتی می برد که به جستجوی چیز دیگری بپردازند.

به عنوان یک نوجوان من بسیار عاشق مطالعه بودم و واقعا با مسیحیت قانع و راضی نمی شدم. من به خدا ایمان داشتم، از او ترس و به او عشق داشتم اما همه چیزهای دیگر مرا سردرگم می کرد.

شروع به جستجو در پیرامون خود کردم اما هرگز درباره اسلام بررسی نکردم (شاید به خاطر پیش زمینه منفی که نسبت به آن داشتم).

بنابراین الحمدلله، پروردگار به روح من لطف کرد و مرا از تاریکی به نور و از جهنم به بهشت هدایت کرد، انشاالله.

او همسرم را به زندگی من آورد که مسلمان به دنیا آمده و بذر عشق را در قلب های ما کاشت و ما را به سویی هدایت کرد که بدون آنکه واقعا به تفاوت های مذهبی همدیگر توجه کنیم، با هم ازدواج کردیم.

همسرم با اشتیاق به هر پرسشی که درباره مذهبش از او می پرسیدم پاسخ می داد، بدون اینکه باورهای مرا مسخره کند و بدون اینکه به من فشار بیاورد یا حتی درخواست کند که مذهبم را تغییر دهم.

پس از آنکه سه سال از ازدواج ما گذشت، با بدست آوردن این فرصت که اسلام را بهتر بشناسم و قرآن کریم و دیگر کتاب های مذهبی را بخوانم، متقاعد شدم که چیزی به عنوان تثلیت (سه گانگی خداوند در دین مسیحیت) وجود ندارد و عیسی (ع) خدا نیست.

مسلمانان به یک خدای واحد و غیرقابل مقایسه که نه فرزندی دارد و نه شریکی اعتقاد دارند و هیچ چیز بجز او حق پرستیده شدن ندارد! هیچ کس در اولوهیت و صفات او شریک نیست.

خداوند در قرآن خود را معرفی می کند. آنجا که می گوید: «بگو خدا یکی است. خدا بی نیاز از همه است. نه زاده و نه زاییده شده و احدی همتای او نیست»!

هیچکس حق ندارد مورد التماس و دعا قرار گیرد، مورد پرستش قرار گیرد مگر خداوند.

مذهب اسلام پذیرش و اطاعت از آموزه های خداوند است که به پیامبر خاتم حضرت محمد (ص) ابلاغ شده است.

من مسلمان شدم و این راز را سال ها از خانواده و دوستان خود مخفی نگاهداشتم. من و همسرم در یونان زندگی می کردیم و تلاش می کردیم که آداب اسلامی را رعایت کنیم اما این کار بسیار مشکل و تقریبا غیرممکن بود.

در شهر من هیچ مسجدی وجود ندارد، هیچ دسترسی به مطالعات اسلامی وجود ندارد، هیچ کسی نماز نمی خواند، روزه نمی گیرد و هیچ زنی حجاب به سر نمی کند.

تنها چند مهاجر مسلمان هستند که برای آینده اقتصادی بهتر به یونان آمده اند و سبک زندگی غربی آنها را جذب کرده و تقریبا فاسد نموده است. در نتیجه آنها مذهب خود را رها کرده اند و دیگر از آن پیروی نمی کنند.

انجام وظایف اسلامی به غایت برای ما و به ویژه برای من که مسلمان زاده نشده و تحصیلات اسلامی نیز نداشته ام مشکل بود.

من و همسرم مجبور بودیم با استفاده از تقویم نماز بخوانیم و روزه بگیریم بدون اینکه اذانی به گوش ما برسد یا جامعه اسلامی ما را حمایت کند. احساس می کردیم با گذشت زمان هر روز یک قدم به عقب بازمی گردیم. ایمان ما در حال سست شدن قرار داشت و موج جامعه ما را گرفته بود.

بنابراین وقتی دخترمان به دنیا آمد ما تصمیم گرفتیم که برای حفظ خود و فرزندمان، اگر خدا بخواهد، به یک کشور اسلامی مهاجرت کنیم. ما نمی خواستیم دخترمان در یک محیط باز غربی پرورش یابد که در آن مجبور باشد برای حفظ هویت خود مبارزه کند و در نهایت آن را احتمالا از دست بدهد.

خدا را شکر، پروردگار ما را هدایت کرد و به ما این فرصت را داد که به یک کشور اسلامی مهاجرت کنیم که در آن بتوانیم کلمات شیرین اذان را بشنویم و دانش و عشق خود را به او و پیامبر عزیزمان حضرت محمد (ص) افزایش دهیم. / شفقنا

دختر کشیش آمریکایی چگونه شیعه شد؟

cover.4132.200x200

تینا ماری هاسکی فرزند کشیش آمریکایی که می گوید به عشق امام حسین (ع) شیعه شده است، روایتی از دلدادگی خود به اسلام و مذهب تشیع و خادمی افتخاری امام رضا (ع) و حضرت احمد بن موسی (شاهچراغ) را بیان کرد.

پايگاه خبري فرقه، تینا ماری هاسکی فرزند کشیش آمریکایی روز چهارشنبه در حاشیه جشن میلاد کوثر که با حضور مشاور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و جمعی از بانوان شهرستان کلاردشت برگزار شد ، گفت : 19 سال پیش توسط یک شیرازی مسلمان و از آمریکا راهی شهر شیراز شدم . فرزند یک کشیش آمریکایی هستیم. به عنوان یک دختر کشیش در کلیسای پدرم بودم و در امور مسیحیت تحقیق می کردم.

تینا ماری هاسکی که بعد از مسلمان شدن نامش را نجمه ترابیان گذاشته است ، افزود : مسیحیان عقیده داشتند که حضرت عیسی خداست و این برای من غیرقابل قبول بود. خود حضرت عیسی (ع) درانجیل به صراحت گفته است که خدا نیست. تحقیقات خودم را در مورد مسیحیت ادامه دادم و این خواست خدا بود که با یک ایرانی آشنا بشوم و پرده ای که روی چشمانم بود برداشته شود تا اسلام را هم ببینم.

ترابیان گفت: با اینکه حضرت عیسی خودش گفته خدا نیست باز می گویند عیسی مسیح خداست. بنابراین وقتی تناقضاتی اینچنینی درانجیل دیدم خدا یک ایرانی مسلمان را جلوی پای من گذاشت واز دین پدری ام خداحافظی کردم.

این بانوی مسلمان شده آمریکایی گفت: وقتی شهادتین را خواندم پدر و مادرم ناراحت شدند. پدرم یک کشیش بود و برای مردمی که به کلیسایش می رفتند نمی دانست چه بگوید. پدر ومادرم بامن حرف نمی زدند و من 19 سال پیش به شیراز آمدم و در شیراز به تبلیغات اسلامی مشغولم.

نجمه ترابیان افزود : قرآن یک کتاب شفاست، چون که وقتی آن را می خوانم احساس می کنم خدا دارد با من حرف می زند.

وی ادامه داد : چند سال پیش وقتی به آمریکا برای دیدن پدرم که سرطان داشت می رفتم، باپدرم که هر روز قدم می زدم هفتاد بار دعای حاجت می خواندم واز امام رضا (ع) ودیگر امامان کمک می خواستم که به لطف خدا و امام رضا (ع) و دیگر امامان پدرم شفا پیدا کرد.

این بانوی مسلمان از افتخاراتش این است که خودش را خادم افتخاری امام رضا (ع) و حضرت شاه چراغ می داند و می گوید : با خیلی از خارجیانی که به مشهد و زیارت کربلا می آیند حرف می زنم و از آن ها می پرسم چرا به مکان های زیارتی می آیند و آنان می گویند که این مکان ها آرام بخش است و قدرت معنوی دارند و آدم ازنظر روحی سبک می شود.

وی افزود : خود من به لطف امام رضا (ع) و حضرت فاطمه (س) در روز مادر هدیه گرفتم. یک روزی ایمیلم را باز کردم، دیدم که مادرم که تا آن وقت با من قهر بود پیام گذاشته و نوشته ببخشید، من توبه کردم، ببخشید.

ترابیان از خانواده ها خواست در اعتقاد به دینشان محکم باشند و نگذارند دشمن آنان را نسبت به دین و مذهبی که دارند منحرف کند.

وی در پایان با بیان عشق به امام حسین (ع) افزود : بارها به زیارت کربلا رفته ام. عشق به امام حسین (ع) موجب شده است به به همه ائمه ومولایم علی (ع) ارادت داشته باشم. / ایرنا

تازه مسلمان مکزیکی: کلیسا جواب پرسش‌هایم را نداد

cover.2725.200x200

بعد از بحث‌های مداوم به این نتیجه رسیدم که آنها نمی‌توانند قانعم کنند و من هم توانایی قانع کردن آنها را ندارم. هیچ چیزی برایم واضح نبود. آنجا را ترک کردم و به خودم گفتم که دیگر هیچ اعتقادی در مسیحیت من باقی نمانده و برای همیشه از بین رفته است.

پايگاه خبري فرقه، مونیکا آپاریچیو زن تازه مسلمان شده مکزیکی است که اولین جرقه مسلمان شدنش، اجباری بود که در دوران کودکی و دبستان او را وادار می‌کرد یک مسیحی باشد. او از این اجبار فراری است و به گفته خودش فرقی نمی‌کند این اجبار در دوران کودکی باشد یا بزرگسالی مهم این است که انسان عقل دارد و براساس شعور ذاتی‌اش قادر است انتخاب کند. آنچه در ادامه می‌خوانید ماجرای مسلمان شدن مونیکا آپاریچیو از زبان خودش است. نمونه‌ای روشن از هزاران موردی که روند آشنایی غیر مسلمان‌ها با آموزه‌های متعالی اسلام و تحول اعتقادی و تعالی روحی آنان را نشان می‌دهد.

نمی دانستم چرا مسیحی هستم

من یک مکزیکی هستم. همان طور که می‌دانید ۹۹‌درصد مردم مکزیک مسیحی کاتولیک هستند. در یک شهر سنتی در جنوب مکزیک به دنیا آمدم و مادر و پدربزرگم سرپرستی مرا به عهده گرفتند. از زمانی که کودک بودم، آنها مجبورم کردند که یک مسیحی باشم و عقاید مشابه آنها را داشته باشم. به خاطر فضای این شهر سنتی و مدارس آنجا، من هم مجبور بودم همرنگ جماعت شوم. واقعاً باعث تأسف بود که در مکزیک عقاید و باور‌های دیگری به غیر از مسیحیت وجود نداشت.

انگار این عقاید از بدو تولد و به خاطر پیروی از والدین در قلب مردم آنجا وجود داشت، بدون اینکه به دنبال علت و معلول یا دلیلی برای عقایدشان باشند. آنچه اتفاق می‌افتاد به نوعی تقلید کورکورانه بود. خوب یادم هست که هر یکشنبه لباس‌های تمیز می‌پوشیدم و به همراه پدر و مادر بزرگم به کلیسا می‌رفتم. آنجا می‌نشستم و گوش می‌دادم ولی آیا چیزی متوجه می‌شدم؟ خیر.

زمانی که در کلیسا حاضر می‌شدیم، هر آن چه می‌شنیدیم را باور می‌کردیم و هیچ‌گاه به کتاب مقدس رجوع نمی‌کردیم تا ببینیم آیا واقعاً همان چیزی است که کشیش می‌گوید یا خیر. این روند هر هفته و هر یکشنبه ادامه داشت.

اگرچه من از جنوب مکزیک هستم اما زمانی که ۱۰ سال سن داشتم به شمال مکزیک و در کنار مرز امریکای شمالی و جنوبی مهاجرت کردیم.

جوان مسلمانی که شریک زندگی‌ام شد

۱۳ سال گذشت و من با پسر جوانی آشنا شدم که مادر‌بزرگم می‌گفت قیافه‌اش خوب است و مشکلی ندارد، بنابراین با او ازدواج کردم. زمانی که با هم ازدواج کردیم یک عهدی با هم بستیم؛ به یکدیگر قول دادیم که فرزندمان مسلمان شود، البته این خواسته شوهرم بود. من می‌دیدم که او یک پسر مهربان و خوش‌قیافه است ولی فرزندان ما چه مشکلی دارند که باید در آینده یک مسلمان باشند؟ ولی در نهایت به خاطر خوبی‌های شوهرم پذیرفتم. من هم در عوض از شوهرم خواستم که هیچ گاه زن دیگری را به همسری خودش درنیاورد. او هم قبول کرد و گفت که چنین چیزهایی در خانواده من پذیرفته نیست پس نگران این نباش…

سه سال بعد دخترم به دنیا آمد. زمانی که برای اولین بار نوزادم را در آغوش گرفتم، به خود گفتم این بزرگ‌ترین هدیه و بهترین حسی است که تاکنون خدا به من داده. آن زمان باور داشتم باید این کودک را با عقاید خودم بزرگ کنم و مسیحی شود؛ همان کاری که پدر و مادرم با من کردند.

در آن لحظه هیچ اطلاعی از دیگر ادیان نداشتم. با بزرگ شدن دخترم، فاطمه، من در نبود همسرم عقاید خودم را به او می‌آموختم. کار دیگری نمی‌توانستم انجام دهم.

کتاب مقدس مسیحی‌ها را برایش می‌خواندم. به فاطمه گفته بودم که خانواده همسرم نباید از این قضیه با خبر شوند. خوب یادم است که شب‌ها صلیب و کتاب مقدس و هر آنچه داشتم را می‌آوردم و از او می‌خواستم که صلیب را ببوسد و خواسته‌هایش را از حضرت عیسی طلب کند.

شبی دیگر از او می‌خواستم که از مریم مقدس درخواست کمک کند و خلاصه هر شب نام یک شخصیت مقدس را می‌گفتم تا آنکه یک شب دیگر اسمی به ذهنم نرسید و از فاطمه خواستم تا این‌بار از خدا طلب کمک کند. او پذیرفت و پرسید خدا کیست؟ من در پاسخ به او گفتم که خدا همانی است که تو، من و باقی چیز‌ها را آفریده است و برای همیشه جاودان است. فاطمه با شنیدن سخنان من به فکر فرو رفت.

من به سراغ صلیب رفتم و از فاطمه خواستم تا صلیب را ببوسد و از خدا تشکر کند ولی او از من پرسید که این صلیب کیست؟ در جواب به او گفتم که این خداست، پسر خداست. فاطمه بلافاصله گفت: «ولی مامان، چند دقیقه پیش گفتی که خدا زنده است ولی اینکه مرده.» من تا به آن لحظه هیچ‌گاه متوجه چنین چیزی نشده بودم! فاطمه دوباره از من پرسید که این خدا از کجا می‌آید و من گفتم که مادر او مریم مقدس است. فاطمه در پاسخ گفت: «آها! پس او به دنیا آمده است. ولی تو به من گفتی که او همیشه زنده است و هیچ‌گاه نمی‌میرد؟»

همه چیز ضد و نقیض بود. من نمی‌دانستم که در جواب باید به او چه بگویم و سؤال‌هایش مدام ادامه داشت. از من پرسید که چرا از مریم مقدس یا حضرت عیسی کمک می‌خواهیم؟ مگر آنها هم قدرت‌های فوق‌العاده دارند؟ مردم کاتولیک مکزیک تنها به این چیز‌ها اعتقاد دارند و هیچ‌گاه به این فکر نمی‌کنند که آیا اینها هم همانند خداوند قدرت انجام هر کاری را دارند یا خیر، بنابراین من نمی‌دانستم که باید در جواب به او چه بگویم.

کلیسا جواب پرسش‌هایم را نداد

در آن لحظه من نمی‌دانستم که باید از چه کسی کمک بخواهم و اعتقاداتم داشت کمرنگ می‌شد و از بین می‌رفت، بنابراین به یک کلیسای کاتولیک رفتم و از یک راهبه درخواست کمک کردم. سه روز متوالی به آنجا رفتم و مدام سؤالات زیادی می‌پرسیدم. در نهایت آنها به من گفتند که باید اینها را بپذیری. این همان چیزی است که خداوند از تو می‌خواهد. تو باید به مسیحیت ایمان داشته باشی و حقیقت همین است، ولی من به آنها می‌گفتم که شما باید برای من برهان و دلیل بیاورید. ولی آنها به طور مکرر می‌گفتند که این دین و مذهب توست و تو وظیفه داری که مطیع آن باشی.

بعد از بحث‌های مداوم به این نتیجه رسیدم که آنها نمی‌توانند قانعم کنند و من هم توانایی قانع کردن آنها را ندارم. هیچ چیزی برایم واضح نبود. آنجا را ترک کردم و به خودم گفتم که دیگر هیچ اعتقادی در مسیحیت من باقی نمانده و برای همیشه از بین رفته است.

پس از آن یک حس پوچی را در دلم احساس کردم، بنابراین رو به خدا کردم و به زبان محلی خودم (اسپانیایی) از خدا درخواست کمک کردم و گفتم که تو تنها کسی هستی که همیشه گوش می‌دهی. خواهش می‌کنم راهنمایی‌ام کن. من از چه کسی پیروی کنم؟ مسیحیت یا اسلام؟ ولی در اعماق قلبم هیچ شناخت و افق مثبتی را در اسلام نمی‌دیدم.

صادقانه بگویم، زنان با حجاب با آرایش‌های غلیظ و زننده را می‌دیدم و می‌دانستم که عده‌ای از آنان تنها به دلایل سنتی و موروثی پیرو اسلام هستند. آن ایمان واقعی را در آنها نمی‌دیدم. همه به چشم من یکی بودند. به هر حال برای یک ماه سر دخترم را با دانسته‌های قبلی‌ام گرم می‌کردم ولی به هیچ یک از حرف‌هایم اعتقاد نداشتم. من باید یک جواب صادقانه به او می‌دادم. در همه حال از خداوند کمک می‌خواستم. لجوج بودم و به دلیل نحوه تربیتم باید یک پاسخی دریافت می‌کردم.

خوابی که زندگی‌ام را تغییر داد

«مونیکا» ‌از اتفاقی می‌گوید که به گونه‌ای پایانی بر تردیدهای او بود، دودلی‌هایش را رفع کرد و کامل کننده تصمیمی شد که او را به حقیقت می‌رساند. رویای صادقه‌اش گام نهایی مسیری بود که او را به اسلام هدایت کرد. روایت او از این رؤیا به شرح زیر بود: «حدود سه سال پیش، چند روز پیش از آنکه ماه مبارک رمضان آغاز شود، خوابی دیدم؛ خوابی که ‌زندگی مرا متحول کرد. در خواب سر تا سر سفید پوشیده بودم و حجاب بر سر داشتم. در یک اتاق سفیدی بودم و دو دخترم را در کنار خودم می‌دیدم که دست‌هایم را گرفته بودند. آنها هم همانند من از سر تا پا سفید پوشیده بودند. در این اتاق کوچک ما در حال سجده کردن در برابر خداوند یکتا بودیم و من به زبان عربی با خداوند سخن می‌گفتم.

در خواب حس بسیار خوبی داشتم و می‌دانستم که این راه درست مناجات با خداوند است.

در یکی از سجده‌هایم ذکر می‌گفتم که با شنیدن صدای «الله اکبر» از خواب پریدم. موقع اذان صبح بود و در آن لحظه دوباره گفتم «الله اکبر» و مطمئن بودم که خداوند جواب سؤال من را داده است… «اسلام تنها راه درست نزدیکی با خداوند است»… در این لحظه حس عجیبی دارم و نمی‌دانم باید چطور شکرگزار خداوند باشم که مسلمانم کرد. ان‌شاءالله من یک بنده خدمتگزار خداوند خواهم بود و دخترهایم را مسلمان واقعی تربیت خواهم کرد.

پس از دیدن این خواب، معنویت عجیبی سرتاسر وجود مرا فرا گرفت و در خانه به دنبال لباس‌هایی گشتم تا سر و بدنم را از چشم نامحرمان پوشیده نگه‌ دارم. از شوهرم درخواست کردم که مرا یاری دهد تا مسلمان واقعی شوم و او هم مرا راهنمایی کرد. سه روز پس از آن ماه مبارک رمضان آغاز شد. همه چیز مثل یک رؤیا بود و من نمی‌خواستم از این خواب ناز بیدار شوم. روزه داری‌ام را شروع کردم.»

به عنوان یک زن مسلمان در برابر خانواده‌ام ایستادم

داشتم آماده می‌شدم تا برای نخستین‌بار به عنوان یک مسلمان با خانواده‌ام روبه‌رو شوم. چالش بزرگی بود چون نمی‌دانستم که آنها مرا می‌پذیرفتند یا خیر ولی در هر صورت باید با آنها روبه‌رو می‌شدم. در راه خانه بودم. زمانی که به آنجا رسیدم همه آمده بودند که مرا ببینند ولی من همان آدم سابق بودم با این تفاوت که حقیقت را دریافته بودم.

در تمام مدت حجابم را درنیاوردم و امر به معروف و نهی از منکر را وظیفه شرعی خودم می‌دانستم. زمانی که من برای اقامه نماز رفتم، همه آنها آمدند تا ببینند من چه کاری انجام می‌دهم. بعضی‌ها می‌پرسیدند که در حال عبادت ورزش می‌کنی؟ این دیگر چه پوششی است؟ خلاصه هر کسی یک سؤالی می‌پرسید. من به آنها گفتم که حتماً نباید یک راهبه باشی تا دین واقعی را معرفی کنی. پوشش من همانند مریم مقدس است و این چیزی است که من به آن ایمان دارم پس به راهم ادامه خواهم داد.

این شوک بزرگی برای خانواده من بود و بیشتر از همه هنگامی متعجب شدند که من شبکه‌های BBC و CNN را به دروغ تروریست معرفی کردن مسلمانان متهم کردم. خانواده‌ام مرا درک نکردند و نمی‌توانستند باور کنند که یک شهروند و یک انسان خوب می‌تواند یک مسلمان باشد. من برای آنها توضیح دادم همان طور که مسیحی خوب و بد وجود دارد، مسلمان خوب و خطاکار هم وجود دارد. این واقعیت است. ان‌شاءالله که همه ما برادران و خواهران واقعی باشیم. مهم نیست که ملیت ما چیست. قبل از هر چیزی باید بدانیم که مسلمان هستیم. زمانی که از من می‌پرسند اهل کجا هستم، ابتدا می‌گویم یک زن مسلمانم و پس از آن می‌گویم مکزیکی هستم. مهم این است که من یک مسلمانم.

خدا را شکر می‌کنم که حقیقت را اگر چه دیر فهمیدم ولی غافل از دنیا نخواهم رفت. مسلمانانی که مسلمان به دنیا می‌آیند متوجه نیستند که خداوند چه هدیه گرانبهایی را به آنان اعطا کرده است. امیدوارم که همه ما بتوانیم پس از این چهره واقعی اسلام را به جهانیان معرفی کنیم و دیگران را به مسلمان شدن ترغیب کنیم، ان‌شاءالله. / روزنامه جوان

حجاب لطفی از سوی خداوند برای ماست

cover.3931.200x200

بانوی تازه مسلمان شده آمریکایی: در تجربه‌ای که من از حجاب یا روسری دارم ،‌حجاب برای من سودمند بوده است. نه تنها داشتن حجاب دستور خداست بلکه لطفی از سوی او برای ما است تا زندگی راحت و آرامی داشته باشیم.

پايگاه خبري فرقه، یک بانوی آمریکایی پس از مسلمان شدن به بیان تجربیاتش پیرامون حجاب می پردازد که در ادامه میخوانید: من هیچ وقت نظر شخصی خودم را درباره حجاب ننوشته‌ام زیرا به نظر می‌رسد که اغراق می‌کنم گاهی اوقات فکر می‌کنم حساسیت زیادی نسبت به این قضیه درباره زن مسلمان وجود دارد.

از آنجا که روسری نماد آشکار از زنان مسلمان است، بسیاری ازغیرمسلمانان به دلیل عدم شناخت و درباره آن نظرات بی‌جا و ابهامات زیادی دارند؛ درحالی‌که بسیاری از زنان مسلمان داشتن حجاب را قبول دارند و برای مردان مسلمان هیچ حساسیتی دراین‌باره نیست.

اخیرا با مسلمان شدنم خیلی‌ها از من سوال کردند و ابهامات زیادی دراین زمینه برایشان وجود دارد، حتی برخی زنان مسلمان که به حجاب مقید نیستند یا غیرمسلمانانی که نمی‌دانند چرا زن مسلمان حجاب را انتخاب می‌کند.

قصد من این است تا فقط نظر و تجربه‌ای که دراین زمینه دارم را ارئه کنم. نمی‌خواهم با آن دسته از زنانی که با مسئله پوشش وحجاب مخالف هستند مبارزه می‌کنم آنها می‌گویند این پوشش قابل قبول نیست. من فقط می‌توانم احساس خودم را درباره داشتن روسری وحجاب را بگویم. اگر می‌خواهید بدانید چرا شخص دیگری پوشش بیشتر یا کمتر دارد بهتر از او سوال کنید من تنها تجربه شخصی‌ام را دراختیار شما می‌گذارم .

بیشترین سوالی که طی هفت سال گذشته مدام از من می‌پرسند این است که این پوششی که شما دارید چه چیزی است؟  این یک روسری است. مدل‌های مختلفی دارد گلدار، راه راه و … بلند است تا بتوانم سر خود را کامل با آن بپوشانم. من عاشق پوشش هستم که راحت‌تر بتوانم کار کنم؛ در واقع، بسیاری با تعجب به من نگاه می‌کنند.

دلیل من برای داشتن حجاب این بود که فکر می‌کردم داشتن حجاب در اسلام واجب است و البته هنوز هم این فکر را دارم؛ وقتی من مسلمان شدم، در یک شهرستانی بودم که جمعیت زیادی مسلمان داشت آنها به سبک سیاق خودشان پوشش داشتند همان طور که لباس‌های سنتی پوشیده بودند یک روسری هم برسرشان بود که اصلا مانع فعالیت‌های آنها نبود این قانون و هنجاری است که برای من قابل درک بود.

آیات و روایات متعددی درباره حجاب وجود دارد. همسران پیامبر و اصحاب ایشان هم حجاب را رعایت می‌کردند و خود را معرض دید مردان نامحرم قرار نمی‌دادند.

من نمی‌توانم به شما بگویم که چرا بسیاری از زنان مسلمان حجابشان درست نیست بازهم تاکید دارم تنها تجربه خودم را می‌گویم نقطه عطف زندگی من داشتن حجاب است و برخی کارها را مطابق با اسلام نباید انجام بدهم (مانند قانون حاکم در ایالات متحده آمریکا که اجازه نمی‌دهد برخی کارها انجام شود  در زندگی من وقتی که من آن را می پوشند وجود دارد یا به دلیل کارهایی که اجازه نمی دهد) به دلیل داشتن حجاب کارفرما اجازه نمی‌ داد کار کنم اما من هیچ وقت احساس گناه و پشیمانی نکردم زیرا می‌دانستم دوباره متولد شده‌ام.

علاوه بر این من یک مسلمانم و فکر می‌کنم داشتن روسری و پوشش در اسلام لازم است، خیلی  از مردم می‌خواهند دراین باره بیشتر بدانند و اطلاعاتی کسب کنند که چرا حجاب دارم. وقتی دارای حجاب باشیم رفتار و گفتار ما به عنوان مسلمان مورد قضاوت دیگران قرار می‌گیرد نه شکل ظاهری که من زیبا هستم و اندامی زیبا دارم. زیبایی من به عنوان یک زن مسلمان باید برای همسرم باشد نه مردان دیگر زیرا دراین صورت احساس ناامنی می‌کنم و یک نوع بی‌احترامی به من می‌شود.

یک مسلمان هستم. اکثر مردم به من احترام می‌گذارند چگونگی احترام مردان به من برای کارم و گفتارم واعمالم است.

استفاده از پوشش در محل کار از وظابف من است.  حجاب به من قدرت و توانایی می‌دهد تا بهتر در محیط کار حضور پیدا کنم و آرامش می‌گیرم

در تجربه‌ای که من از حجاب یا روسری دارم ،‌حجاب برای من سودمند بوده است. نه تنها داشتن حجاب دستور خداست بلکه لطفی ازسوی او برای ما است تا زندگی راحت و آرامی داشته باشیم.

بر خلاف آنچه که بسیاری تصور می‌کنند من به اجبار مسلمان و محجبه شده‌ام باید بگویم با اختیار و اراده خودم این راه را انتخاب کردم درحالی که خانواده‌ من موافق نبودند . من داشتن حجاب را نه مانع کار و زندگی می‌دانم و نه باعث خجالت و شرمندگی من است.

من یک زن مستقل آمریکایی هستم که درک و شناخت و آزادی فکر دارم و با تحقیق و مطالعه به این جایگاه رسیدم و هرگز از مسیری که آمده برنخواهم گشت و منصرف نخواهم شد  زیرا با داشتن حجاب زندگی من راحت تراست و هیچ مشکلی ندارم. / رهیافته

ترجمه: معصومه طاهری

یک بانوی مسیحی در حرم مطهر رضوی مسلمان شد

cover.3845.200x200

یک بانوی مسیحی روز پنجشنبه در حرم حضرت علی بن موسی الرضا (ع) طی مراسمی به دین اسلام مشرف شد و مذهب تشیع را برای خود برگزید.

پايگاه خبري فرقه، مدیر امور زائران غیرایرانی آستان قدس رضوی گفت: 'الینا املی' از جمله گردشگران خارجی و مسیحی می باشد که پس از چهار سال تحقیق و پژوهش در باره اسلام و قرآن به این دین علاقه مند شده و با رسیدن به درجه یقین، شهادتین گفت و دین اسلام را برگزید.

حجت الاسلام 'علی باقری' افزود: این تازه مسلمان پس از تشرف به اسلام نام 'زینب' را برای خود انتخاب کرد.

وی اظهار کرد: بطور متوسط روزانه 300 تا 500 تشرف به حرم مطهر رضوی از سوی مسلمان و غیر مسلمان از نقاط مختلف دنیا انجام می شود.

حجت الاسلام باقری افزود: سالانه بطور متوسط 15 هزار نفر از گردشگران کشورهای اروپایی، آسیایی و آفریقایی با ملیتها، ادیان و مذاهب مختلف حرم مطهر امام رضا (ع) را زیارت و از نقاط مختلف آن دیدن می کنند.

مشهد سالانه میزبان 25 میلیون زائر از سراسر نقاط جهان است. / ایرنا